کِی‌بی | KB

 

۱.آل پاچینو میگه: اين كه توقع داشته باشى دنيا باهات خوب باشه...

چون تو باهاش خوبى ؛ مثل اين ميمونه كهگرگ تو رو نخوره چون تو اونو نميخورى...!

۲.دیالوگ:

-ای بسوزه عشق سینما ؛ سینما بد دردیه! بعضیا رو بالا میبره ؛ بعضیا رو هم می کوبونه زمین. من از همونام که کوبوندم زمین! :|

۳.گاهی باید آرزوهایـــت را

مثل قاصــدک

بگذاری کف دست و بسپاریشان به دســت بــاد

تا بــروند و سهم دیـــگران شوند...!

۴. انقــــــــــــــــدر دلم میخواد تئاتر "دورهمی زنان شکسپیر" رو می دیدم.من خوشحالم برای اونایی که میرن و میبینن ؛ امیدوارم خیلی خوش بگذره ؛ اونقدر که همیشه تو ذهن شون باشه. مخصوصا برا دوستام بیشتر خوشحال میشم. مثلا بهاره هر جا می رفت من کلی ذوق می کردم:)))) خودش شاهده :)

۵.لاریسا جون یه جمله معروف داره که میگه: خدایا بیا قورتم بده دیگه مرگ تدریجی چرا؟؟؟ الان حکایت ماست :| اصن از ماست که بر ماست :|

پی نوشت: تو این هفته خیلی به اینا گوش کردم: قمیشی ؛ خواجه امیری ؛ ابی ؛ چارتار ؛ بهرام ؛

Adel؛ Gipsy kings

پ.ن: فردا میرم سینما "تا فرشته ها با هم می آیند" رو ببینم :)

پ.ن:خیلی چیزها هست تو دنیا که نمیشه آرزو کرد.

پ.ن:خواب و کتاب بر هر درد بی درمان دواست.

پ.ن:مصیبت یعنی هر دو کلوپ ِ محل ببندن :|

پ.ن: جیمز رودریگرز چرا رفتی رئال؟ :(

|یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۳| 2:52|کوثر|

غروب ِ هفت ِ مرداد ِ هزار و سیصد و نود و سه شمسی

با یه دلتنگ میروی لب ساحل ؛ فکر میکنی ؛ فکر میکنی ؛ فکر میکنی...

دلتنگی فقط مختص به یک نفر یا یک چیز نیست! میتوانی دلتنگ باشی برای زندگی ؛ شادی ؛ آرزو ها و...

فکر کنی که از این به بعد به آبی ِ دریا باید بگویی قهوه ای ِ دریا...!

فکر کنی که کاش غروبِ عزیز دریا را تنهایِ تنهایِ تنها می دیدی... خلوت ؛ آرام ؛ بکر...

فکر کنی موج های دریا چه خشن بر تن ساحل شلاق میزند... و چه خشونت دلچسبی...!

فکر که یک شمالی هستی اما 2 سال بود که دریا نرفته بودی!

فکر کنی آهنگ "دریا" بابک جهانبخش چقدر الان می تواند بچسبد...!

آنقدر فکر میکنی که دیگر توجه نمیکنی به شادی های کاذب مردم ؛ به شلوغی کاذب دریا...

قصد نداشته باشی حتی نوک انگشتان پایت خیس شود اما نمی فهمی کِی آب رسیده به بالای مچ ؛ بالای زانو ؛ بالای شکم! میروی و احتمال خطر غرق شدن در دریای طوفانی رو به جان میخری ؛ فکر خیشس شدن مانتو و شلوار و لباس نذاشتن بعدش را ؛ فکر لرزیدن و سرما خوردن بعدش را ؛ نگاه عاقل اندر صفیه و سرزنش گر خانواده را...

میروی تا جایی که خاله با فریادی نگران میگوید: چیکار مـــیــکـــنـــی؟ بیا بـــیــرون ؛ خطرناکه! سرما میخوری!

به ساحل نزدیک می شوی و با دختر خاله ی 6 ساله ات آب می پاشید به سر روی ِ هم ؛ میخندید و از روی هیجان جیغ های خفیف می کشید.

در حین برگشت ؛ در جاده سرت را از شیشه بیرون می اندازی و توجه نمیکنی که از شدت لرز و سرما دندان هایت اتوماتیک وار به هم اصابت می کنند.

بغض هاتو با صدای گرم سیاوش قمیشی جمع میزنی! صدایی که انگار هشدارگونه به تو بانگ میزند:

لای برگ های کتاب ها دنبال خودت نــگــرد

تو غبار ها ؛ تو سراب ها دنبال خودت نــگـــرد

+گاهی اوقات آبی دریا و سبزی ِ جنگل های شمال رو به پایتخت پر از پیشرفت و امکانات ترجیح میدم و گاهی اوقات بالعکس!

من جنگل رو بیشتر دوست دارم ؛ هوای پاک ؛ اکسیزن تازه ؛ رنگ سبز ؛ رنگ مورد علاقه ام سبزه ؛ بوی زندگی میده.

+قبلا خیــــلی کم عکس مینداختم ؛ اما 5ماه کلی عکس گرفتم ؛ مخوصا همون شب رفتیم دریا J

+گاهی اوقات حس ناسیونالیستی به اوج خودش میرسه.

+بعضیا اعتقاد پیدا کردن که بهشت ایران مازندرانه.

+چه اذیتی میکنه این تضاد های فکری!

+کامنت پایین لطفا J

|دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳| 14:58|کوثر|

MisS-A