اما 2 سالی هست که تصمیم گرفتم ؛ سی و یک ِ شهریور رو خوش بگذرونم. چون این روز مال منه. طبق یه قانون نا نوشته اما محکم و انکار ناپذیر ؛ روز تولد یه فرد ؛ متعلق به اونه. و اگه به این توجه کنی که خدا توی 365 روز هار سال فقط و فقط یه روز رو بهت هدیه داده ؛ به اون روز ارادت خاصی پیدا می کنی. 2.به قول یکی : شب تولد آدم ؛ مثل یه قرار اعلام نشده است که همش منتظری آدمای بیشتری سر قرار بیان ولی دوست نداری خودت خبرشون کنی :) 3.به نظرم وقتی تولد یکی یادت میمونه و بهش تبریک میگی یعنی بهش احترام گذاشتی و براش ارزش قائل شدی. ممنونم از تمام کسانی که بهم احترام گذاشتن :) پ.ن: دو تا از آهنگ هایی که عاشق شونم : "تنها ترین عاشق" از فریدون فروغی ؛ "ناجی" از فرمان فتحعلیان پ.ن : 98 درصد تولد ها یادم میمونه. پ.ن: مرسی از دوستم : خُــــدا :) 1.قبلا ؛ در یه برهه ی زمانی کوتاهی فکر می کردم دنیا میدونِ جنگه و برای رهایی و سعادت باید جنگید و مقاوم بود.هاست به این نتیجه رسیدم که خیلی اوقات جنگیدین جواب نمیده. و این استقامت باید در قالب صبر باشه ؛ تا ته ِ تهش برسه به اون حلوا غوره ای ِ نــــــاب J. تقریبا باید با پنبه سر سختی ها و مشکلات رو بُرید. به اعتقاد خودم زندگی مثل ِ فیلم سینمایی ِ که باید 1 اما مدت سکانس به سکانس ؛ پلان به پلان بره جلو. بره و بره تا برسه به تیتراز پایانی 2.شاید بعضیا بگن لفظ قلم ولی استفاده این وازه ها جزئی از من شد. حتی خیلی وقتا شوخی هامم با این کلمات گره خورده. گاهی اوقات لازمه به عادات دیگران احترام بذاریم. 3.در یک عملیات جوششی – کوششی رفتم درتو دو سانس متفاوت (تو یه روز) "کلاشینکف" و "مدرسه موش ها 2" رو دیدم:))). تنها نقطه عطف "کلاشینکف" بازی ِ عطاران بود و دیگر هیـــــــــــــچ :| 4.گاهی اوقات "منچگ با چاشنی ِ همنشینی با زن عمو جان و عمه جان و دختر عمه جان تبدیل میشه به بهترین بازی ِ دنیا :) پ.ن:امروز یه اشتباه کردم ؛ یه اشتباه کوچیک. شایدم نه چندان کوچیک. هیچ وقت خودمو بابتش نمی بخشم پ.ن:پیشنهاد موسیقی: آهنگ تصنیف ساقی از شوالیه موسقی ایران پ.ن: یه پوتین مونده از جوون که خوابید روی مین :( گاهی اوقات دلت میخواد بازم تئاتر تماشا کنی اما این بار تنها نه ؛با دوستت –محبوبه -؛ دلت میخواد سوتی بدین ؛ دلت میخواد یه چیز رو سوژه کنی و بزنین تو فاز ملنگی...گاهی اوقات دلت میخواد به بغضی که تو گلوته و اشکی که میدوئه تو چشمات توجه نکنی و با لبخند جمعش بزنی. گاهی اوقات دلت میخواد کتاب رو ببندی ؛ هدفن رو برداری ؛ فیلم رو نبینی. گاهی اوقات دلت میخواد آخرین شبی رو که دختر عمه جانت پیشت میمونه رو فقط بخندی. با هم از خاطره و لطیفه ها بگین و بذارین از خنده شکم درد بگیرین.گاهی اوقات دلت میخواد فکر نکنی که بعدش به دقایقی نکشیده بعضیا از حلقومت کشیدن بیرون. دلت میخواد همه چیز رو تو اون لحظات مثبت ببینی. چون میدونی یه روزی دلت برای همه اینا تنگ میشه. برا تئاتر رفتن با محبوبه... برا خندیدن با دختر عمه جانی که امروز برمی گرده بابلسر... گاهی اوقات با "روزهای خوب" سیامک عباسی ؛ همذات پنداری کردی و میکنی و خواهی کرد. پ.ن: روان ترین بازری در تئاتر "هیولا در کمد دیواری" از نگاه من : بازی رضا عموزاد در نقش جیمی پ.ن:تجربه ثابت کرده : تئاتر با محبوبه می چسبه ِ ؛ سینما تنها :) پ.ن: من پرسپولیسی می مونم حتی اگه تیم بره دسته سه! پ.ن: آخرین روز های سلطنتِ شازده کوچولوی وبلاگمه. پ.ن: تئاتر جادو میکنه. باور کن...!
:(
| MisS-A |