دوست دارم با یکی حرف بزنم. حس میکنم فرقی نمیکنه کی. فقط میخوام اون طرف دهنشو ببنده و به حرفای من گوش بده. نه لبخند بزنه و نه اشک بریزه. بی واکنش انگاری که چالش مانکنِ. دوست دارم اون نفر درست بعد از لحظه ای که حرفامو شنید همشونو یادش بره! همیشه آدم ترسو و بی اعتمادی بودم ولی حس میکنم دیگه این همه حس ترس و ناامنی و بی اعتمادی مریضم کرده. به سایه ی خودمم شک دارم. دوست دارم برای خودمم بپا بذارم! به نظرم این یه تراژدی جگرسوز که من هرگز نمیتونم به هیچ کسی این مزخرفات متعفن توی ذهنمو بگم. اینا تو ذهنم انباشت شده و مغزمو فاسد کرده. دیگه نمیتونم درست تمرکز کنم ، کتاب بخونم ، بنویسم و یا حتی حرف بزنم! حس میکنم دارم خفه میشم ، حس میکنم هر آنی که تو کلاس نشستم یا تو اتوبوس یا تو سلف دانشگاه یا هر جای دیگه ممکنه این حرفای نگفته از تو چشام ، از پهلوهام ، از کف دستام بزنه بیرون! این روزا برای این که ذهنمو به سمت دیگه ای منحرف کنم به آدم های زندگیم که به لحاظ فیزیکی کنارم نیستن فکر میکنم. به بابام ، به بابابزرگ حبیب ، به عمه رقیه ، به دوستم محبوبه ، به معلم تاریخ دبیرستانم خانم شاه محمدی و سرسنبل ! به «آدم ها » ، نه اتفاقاتی که با اونها افتاد. میفهمین؟! من همیشه شخصیت محور بودم ، آدم محور و همیشه از این قضیه ضربه خوردم. اینو حتی از سوژه هایی که واسه تحقیق و مقاله انتخاب میکنم می تونین بفهمین. سید ضیاء الدین طباطبایی ، گاندی ، شیخ فضل الله نوری و هر کس دیگه. هیچوقت نمیام به خود رخداد بپردازم. به خود کودتای 1299 ، به نهضت ضد استعماری هند ، به مشروطه ی ایران و هر اتفاق دیگه. آدمها ، نقش شون ، اثر شون واسه من مهمه و این یکی از بزرگترین ضربه هایی بود که به خودم زدم. بهم گفت خودت هم میدونی مشکلاتت چی ان و هم ریشه شونو میشناسی. گفتم ولی نمیتونم حل شون کنم. دلم تنگ شده برای میتینگ های نیم ساعته ی بابام که باید صبحانه نون و عسل بخورم به جای نون پنیر یا مثلا شب ها قبل از خواب یه دونه سیب ، چون هزار جور فایده واسه بدن آدم دارن. حس میکنم بیشتر از همه ی دوستام و خانواده و شهرم ، دلم واسه میتینگ های تغذیه ی سالمِ کسل کننده و نصیحت گر بابام تنگ شده! :) پی نوشت : پیشنهاد دکلمه ی « دلم به بوی تو آغشته است » از شمس لنگرودی
| MisS-A |