تو این 278 روزی که ندیدمت خیلیا رو تو زندگیم از دست دادم. اکثراً معنوی و بعضاً مادی. از تهی سرشارم و بیسرزمینتر از باد. حس میکنم هر لحظه میتونم بذارم و برم و به پشت سر نگاه نکنم. حس میکنم حتی اگر همین الان بمیرم چیزی ندارم که نگران جاموندهاش باشم تو این دنیا. میدونم که خاصیت زندگی تو تعلق خاطره، به آدما، به خاطرهها، به بوسهها. من اما ندارم انگار. کما اینکه سعی کردم داشته باشم. از این وضعیت نه راضیام و نه ناراضی. حقیقت اینه که همه منو یه جسم دیدن یا یه موقعیت یا هر چیز کمارزش دیگه. هیچکس منو اونجوری که میخواستم منو ندید، منو دوست نداشت و یاد نگرفت! همشون منو به یه نحوی اشتباه گرفتن. سرزنششون نمیکنم، گلهای هم ندارم چون ما با برداشتهامون زندگی میکنیم و تصمیم میگیریم. انگار. میخوام بهت بگم که تجربه بهم یاد داده همه چی از دور زیباست. آدما و زندگیها و دنیاهاشون. نزدیک که بشی قاطی بوی گوه و گند مختص به هر کدومشون میشی. چون ماهیتها پست و فرومایهاس. این روزا به این فکر میکنم چقدر خوب که حتی هرگز نفهمیدم اسمت چیه! چون حتی توام فقط از دور زیبایی. اما بازم به این معنی نیست که نخوام دنبالت بگردم. من زندهام به همین جُستن و نرسیدن. به تو برای خودم.
| MisS-A |