کِی‌بی | KB

1) اینکه بزنم به جاده ی پر پیج خم بیخیالی و بذارم خارج از موشکافی فلسفی اتفاقا فقط بیوفتن و بگذرن. که نشینم دو ساعت از وقتمو صرف این کنم که جناب ایکس یا سرکار ایگرگ چرا و چگونه تونست فلان حرفو بزنه یا بهمان کارو بکنه. این سفر نامعلوم برنامه کاری جدیدمه. این که چقد و چه مدت میتونم توش موفق باشمو میخوام بهش فکر نکنم حتی اصن !

و "احتیاط" هم یکی دیگه از کلیدواژه های برنامه های جدیدی که ریختم. این که تو این شهر بپام همه چیو ، که حواسم باشه هیچکدوم این خنده ها و دور هم نشینی ها و فلان و بیسار گواهی اینو نمیدن طرف باهات مث خودت صاف و بی شیله پیله باشه. که حتی پاش که برسه قیمت تک تک مرام هایی که خرج کرده رو با اضافه درصد سوبل به پات حساب کنه ! همه  اینا هست و نیست و میخوام سفت نگیرم که بیش از این سخت نگذره !

که خلاصه ی کلام بپذیرم تهرانو با آلودگی هوا و  ترافیک و شلوغی ها و انقلاب و ولیعصر و جمهوری و کربم خان زندش !

 

2 ) چند روز پیش تو کتابخانه تخصصی احسان اشراقی ، به خانم که دانشجوی دکتری تاریخ دانشگاه تهران بود رو دیدم ، منو میشناخت. بهش گفتم دوست دارم شب بخوابم صبح پاشم جای شما دانشجوی دکتری این دانشگاه باشم ، بهم گفت : منم دوست دارم از خواب پاشم هم سن تو باشم. بهش گفتم نمی ارزه. یه ذره که فکر کرد فهمید راست میگم ، حرفشو تصحیح کرد که صبح پاشم با علم الانم هم سن تو باشم. خندیدم گفتم اینجوری که دیگه خیلی خوب میشه که ! تو دلم گفتم رو دل نکنی شما :)))) تو دلم گفتم.

 

3 ): پیرامون یکی از برنامه هام تحت عنوان "تهران هم قاعدتاً قشنگی های خاص خودشو داره ، لطفاً ببینشون ! "  به روتین خوابگاه به دانشگاه ، دانشگاه به خوابگاه پایان دادم و رفتم به دیدن فیلم های "لاک قرمز" (که نمیخواستم اینو ببینم ولی سینما سپیده که چسبیده به دانشگاه  جز این چیزی نداشت ) "سینمانیمکت" که هنر و تجربه بود. همچنین تئاتر "می سی سی پی نشسته میمیرد" ، وقتی که نوبت بابک حمیدیان شد که بیاد جلوی سن و واسش دست بزنیم ، حس کردم انقدی قبولش دارم که تا ابد میتونم واسش دست و جیغ بزنم. انقدی دوسش دارم و از موفقیتش حالم خوبه انگاری که موفقیت منه :)) ولی همه ی اینا بدین معنا نیست که از تئاترش خیلی خوشم اومده باشه. بدک نبود ولی... بیشتر یه تئاتر تجاری بود. وقتی یه چیز خیلی به سمت پول و تجارت کشیده بشه حالمو بد میکنه ، حالا میخواد تئاتر باشه ، انتشارات باشه یا حتی زندگی !

تئاتر "ماترویشکا" جز برنامه ی این هفتمه.

 

4 ) گاهی اوقات سر کلاس های فلسفه یا ادبیات فارسی هم میشینم. هر دفعه هم که استاد های فلسفه و ادبیات و میبینم تو دانشکده با خوشرویی برخورد میکنن ولی نکته ی جالب ماجرا اینه که استاد های خودم جواب سلامم نمیدن :))) کلا اساتید گروه تاریخ دانشگاه تهران تافته ی جدا بافته ای ان تو اون دانشکده. حالا دختره هم کلاسیم میگه قسمت تکریم دانشجویان رو تو ارزشیابی بده بیست !!! بیستِ چی آخه ؟ بیست بدم به جواب سلامِ ندادش ؟ به مسخره کردن هاش وقتی ایدئولوژی خودتو راجع به مبحث موردنظر میگی ؟ یا به اهمیت ندادنش به سوالات انفرادی دانشجو ؟

 

5 ) : چرا ولمون نمیکنن این تیپ دانشجو های نمره محورِ جاه طلبِ پاچه خوار ؟ 

|شنبه چهارم دی ۱۳۹۵| 7:46|کوثر|

MisS-A