عرضم به حضور انورتان که : سال پیش دانشگاهی دبیر فلسفه ای داشتیم که گویا چهار سالی سابقه ی خدمت در پست وزین ِ مکش مرگ ما یِ ریاست داشتند. و ثانیه به ثانیه با آن پرستیژ سینه سپر ِ افشاری و اخم ُ آژنگ قاجاری این مسئله ی خطیر را متذکر می شدند که مبادا دانش آموز مفلس فی الارضی چون اینجانب لحظه ای حساب کار از دستش برود. الحمد الله رب العالمین ؛ به توفیق و عنایات انبیا و اولیای الهی ؛ ما سال ننگین و کسالت بار پیش دانشگاهی را در حالتی نیمه حضوری به سر می بریم ؛ اما همان دو دفعه ای هم که پامان به آن مدرسه ی کن فیکون شده باز شد ؛ ایشان چنان زهر چشمی از ما گرفتند و چنان گربه ای دم حجله کشتند که توبه کار شدیم! خلاصه ؛ اگر اندکی هم از رشته ی انسانی سر در بیاورید ؛ باید بدانید که فلسفه ی پیش دانشگاهی مبحث فلسفه ی اسلام است. از فارابی و ابن سینا و بهمنیار گرفته تا غزالی و ابن رشد و سهروردی و االباقی... یک بار حین درس بحثی پیش آمده بود که من ِ ذلیل مرده یِ دهان شکسته ؛ سخنی از فریدریش نیچه نالیدم ؛ تحت عنوان : " هر گوسفندی گوسفند می زاید و هر گرگی گرگ ؛ تنها انسان است که گاه گوسفند می زاید و گاهی گرگ " آقا هنوز این حرف از دهان خرده شده ی ما بیرون نجهیده بود که چشمتـــان روز بد نبـــیند ! انگار ناگهان یک تشت آب سرد ریخته باشن سر معلم مذکئر. در ابتدا چهره اش مبلغی به زردی گرایید و سپس چنان سرخ شد که رگ های پیشانی اش زد بیرون. آقا ما با دستی لرزان و لبی جنبان الحمد خودمان را خواندیم و همش به فکر حلالیت های نطلبیده بودیم. اما پس از ثانیه ای که ورم رگش خوابید ؛ به این نتیجه رسیدیم که نهایتا با سری شکسته و تک و پوزی خونین راهی دفترمان می کند که بلکه پرونده مان را بزنند بغلمان و با یک اُردنـگ پرتمان کنند بیرون! اما قضیه به نحو دیگری گذشت. معلم مذکور پس از این که آداب کظم غیظ و حذف خونسردی را به نحو گندی به اجرا گذاشت ؛ درآمد که : "از این دانش آموز ها نباش که کتاب را پیش پیش می خوانند تا در کلاس "من بلدم ؛ من بلدم" بازی درآرند. این جلو خوانی ها مدال افتخار نیست و همه می توانند از این کارها بکنند" آقا مرا می گویی از فرط تعجب و خنده ؛ هی چشمانم درمی آد . هی لبانم کش می رفت. با هزار جور دوز و کلک جلوی خنده ی نکبتی ِ بی محلم را گرفتم و گفتم: این کتاب فلسفه ی اسلام است. فریدریش نیچه فیلسوفی آلمانی است و سراسر این کتاب را هم که بگرید ؛ اسمی از او نمی یابید چه رسد به نقل و قولی ! معلم هم علی رغم میل باطنی مان به حدی ضایع و کنف و سرگردان شد که به شخصِ پی بردم گل گاو زبان لازم است! و همانجا بود که معترف شدرشته ی تحصیلی اش فلسفه نبوده ؛ که مدیر بوده و سال ها از درس و تدریس به دور. و از این جور ماست مالی ها که امتیاز انحصاری تولید اش نزد ایرانیان است و بس ! از این بنده ی خدا که گذاشت ولی ناموسا خودتان حساب کنید که کار آموزش و پرورش چقد لنگ است و انقدر نیروی زبده کم دارد ولی باز به روی نامبارک خود نمی آورد. چند تا نیروی با سواد و متخصص استخدام نمی کند که در وهله ی اول ماهیانه چندرغازی به آن ها بماسد و مبارزاتی برای کاهش بیکاری در قشر تخصیل کرده صورت گیرد. و در وهله ی ثانی اینقدر "صم بکم عم فهم لا یرجعون" تحویل جامعه ندهیم و در آخر آمار بد سوادان ِ خروجی مدارس به ما دهن کجی نکند ! ارادتمند ِ مفلسِ بی نوا کوثر باقری از همین ابتدای کار عرضم به حضور انورتان که یک عدد گسلِ عمیقِ پر نشدنی ایجاد شده بین من و کائنات و مشتقات. یعنی اوضاع به کلی قاراش میش است و همگی با هم دیگر زدند به تیپ و تاپ هم که بیا و ببین. و اوضاع به قدری گند و مشمئز کننده است که هیچ گونه روابط مسالمت آمیزی برایمان باقی نگذاشته. فی المثل : خواهر و مادرم از صبح خروس خوان تا بوق سگ می کوبند بر فرق سرمان که : تو ما را تحویل نمی گیری و نمیکنی موقع شام و ناهار دو کلام با هم صحبت شوی و دائما با ژست لال مونی گرفته و صامتی چپیدی کنج انباری فکستنی ات ( که البته منظورشان اتاقم است) یا کتاب های بلا گرفته ات را میخوانی یا سرگرم آن موسیقی ها و فیلم های مزخرفِ بی سر و ته ات هستی. و هیچ رقمِ ما را داخلِ آدم به حساب نمی آوری. حالا شما بیا و ضجه موره بزن که به این و آن و به که و چه راستیتش این نیست. منِ گور به گور شده ابدا ادای این جوجه فکلی های روشنفکر نما را نمیخواهم درآرم. من فقط با شما موضوع مشترک برای گفت و گو و مصاحبت ندارم وگرنه ارادتم بتان همچنان باقی است. و اساسا آدم این نیستم که دماغ کسی را بسوزانم و ضایعش کنم. حضرات اعظم مذکور در فوق هم به هیچ وجه من الوجوه قانع نمی شوند که : ما خودمان فلان فروش و بهمان فروشیم و به شکر ایزد منان هنوز کارمان به جایی نرسیده که تو یکی بخواهی رنگ مان کنی! عمه جان مان هم می آید یقه ی اتو نخورده ی ما را به نحو دیگری جمع می کند : بیا از این آلبر کامو ؛ ژان پل سارتر ؛ صادق هدایت و رفقا بکش بیرون ؛ که هر چی مغزت عیب کرده از این ها کرده. و اصلا باقری جماعت را چه به مکتب های غربی ِ کوفتـــیسم و زهرمــاریــسم. خود دانی ! و اگر از این معیوب تر شوی ؛ دو صباح دیگر برادرم ندارد خرج دوا و دکترت کند. آن طرف میدانم هم خاله خانم با رخشش یک تنه می تازد که : به جان تو نباشد ؛ به جان خودم تو عاشق شده ای ؛ من این را از نگاه مبهوت و قیافه ی زدنبویت می فهمم ُ منکر نشو که خر خودت هستی و کره خر بچگی هات! و مثل نقل و نبات قسم حضرت عباس و قبر شش گوشه ی امام حسین می خورد که اگر بگویی کیست به ننه بابایت بروز نمی دهم! که تو "ف" را بگویی ؛ من فرحزاد را قرق کرده ام! و به هیچ صراطی هم قانع نمیشود که من آذم هر چیز خواری و خریتی که باشم ؛ استثنا از این خبط های عشقی نکرده ام. قوم و خویش مان همین قدر را بگویم که تا چشمشان به این افتاد که من یک باری اثری فاخر از هانرینش بل -که بی شک گل سر سبد ادبیات آلمان است_ به عزیزی هدیه کردم ؛ درآمدند که : بارک الله ؛ موش بعضی ها را بخورد ؛ چه کارها که بلد نیستند ! حالا شما بیا آن چشم غره ی جلادی و پوزخند حرصی را خودت تصور کن! دوستان نسبتا صمیمی ام هم همگی به صلابت باهم متفق القولند که من آدم رو اعصاب برویی هستم بس که خذعبلات فلسفی بهم می بافم و حتی به اکتسابِ بیماریِ شریفِ "توهم تئوری توطئه" نائل آمدم از بس نشستم و هر چیز را به نحوی بدبین و منفی وارسی کردم. آن خیل پر جمعیت رفقای غیر صمیمی هم منتظرند که بنده مثل دفعه ی اخیر ؛ یک خزعبلی در مایه های : "سپاس گزارم از ممارست شما" از دهان ما بجهد که بزنند زیر هر هر و کر کر و به ریش نداشته مان بخندند که یارو عجب خر خوبیست! از آن خر ها که لفظ قلمم حرف میزنند! در حالی که عجالتا خودشان خیلی خیلی چیز ترند که نمی فهمند هر کسی برای خود شیوه ی تکلم و ادبیات مخصوص به خود دارد. همانطور که برادران گنده لات قهوه خانه ی مشت قنبر دارند ! ارادتمندِ مفلس ِ بی نوا : کوثر باقری
| MisS-A |