کِی‌بی | KB

میدونی چقدر به این که هنوز بعد دو سال نتونستم بفهمم حتی اسمت چیه می خندم؟! : )

نمیدونم چرا انقدر در مقابل این ماجرا صبور و خونسردم. از وقتی که این مسئله یه گوشه از ذهنمو اشغال کرد دو سال و یه ماه می گذره. دو سال و یه ماه میگذره و عملیات در ابتدایی ترین شکل ممکن باقی مونده. دو سال و یه ماه می گذره از دوره ای که فکر می کردید من یکی از استاجر های تازه وارد دانشگاه علوم پزشکی ام ، از زمانی که با بهت به کتاب های دستم نگاه می کردید و تو نگاه تک‌تک تون کنجکاوی و علامت سوال برای از من دونستن می دیدم : ))) نمیدونید چقدر بامزه بودید تک تک تون برام : )))

اما آخر داستان نفهمیدم چرا اون دوتا دختره بهم دروغ گفتن ، نمیدونم چرا محسن هیچ غلطی نتونست کنه ، نمیدونم چرا در آخرین لحظات ، درست در آخرین لحظات نشونه های مهری به کار نیومد.

تیر ماهِ نود و پنج بود ، جریان آب معدنی پیش اومد : ) میدونی از اون وقتی معلوم نیست چطوری غیب شد ، تو گوگل شرکت های مختلف آب معدنی رو سرچ میکنم که حداقل بتونم پیداش کنم و بفهمم مال کدوم شرکت بود؟ هر روز به مغزم فشار میارم ولی یادم نمیاد فقط میدونم مال من قرمز بود واسه تو آبی. میدونی چقدر اون شب رو دوست دارم؟ اون شب کنار بخش ارتوپدی کتاب به دست رو صندلی نشسته بودم. مانتوی سبزم رو یادمه ، مقنعه و شلوار و کتونی مشکیِ مارک اِکو مو یادمه. حتی عطری که زده بودمو ، بوگارت بود. اون موقع ها بوگارت میزدم. اونجا دیگه معروف شده بودم به عطرم : ) میخوام بگم همه ی اونا برای من مقدسَن با این که دیگه هیچوقت نپوشیدم شون!

تیر ماه نود و شش نشونه هایی پیدا کردم که انگار به تو می رسید ولی لحظه ی آخر ، وقتی که تمام خونسردی و تمرکزمو جمع کردم که لو ندم هیچی رو ، که ماجرا فاش نشه ، درست لحظه ی آخر عکس مهری همه چیو خراب کرد. و من فکر کردم چقدر دوری و فاصله این وسط هست ، فکر کردم که هیچ پیشرفتی تو این روند حاصل نشده و منم جز این تقلا های پوچ و بی حاصل کاری ازم برنمیاد. من برای تو همه ی راه های ممکنه رو امتحان کردم جز یکی. فقط یه راه ، فقط و فقط اون یه راهو دریغ کردم و هنوزم نمیدونم چرا.

آخرین باری که دیدمت یه چهارشنبه ی گرم بود ، بازم تو ماه رمضون ، ده خرداد امسال. سرم پایین بود و داشتم کتاب می خوندم اومدی رد شدی و من از قدم هات شناختمت! سرمو نگرفتم بالا که به چهره ات نگاه کنم. من قدم هات و می شناسم و مطمئن بودم اون نفر تو بودی و بعداً فهمیدم حق با من بود : ) ، تو خودت کسی رو از قدم هاش می شناسی؟

دیشب به این فکر کردم شاید «تیر» ماهِ توئه. شاید قرار هر تیرماه یه خبری ، یه ردی ، یه نشونی ازت برسه. دیشب به این فکر کردم چند تا تیرماه باید بگذره ، عمر من باید چندتا تیرماه به خودش ببینه تا این پازل برام کامل بشه؟ میدونم که هیچوقت نمیشه ولی دوست دارم این خیالُ که مث همیشه لبخند بی‌رمقی می نشونه رو لبام : )

میدونم تو منو نمی شناسی ولی میخوام بگم من از قبلا ها خیلی بهتر شدم. هم به لحاظ ظاهری هم باطنی و هم اجتمائی! خیلی بهتر شدم ولی بعضی اوقات بداخلاق میشم ، مث همون روزی که کنار درب skill lab جواب لبخند و خداحافظیتو با اخم و سکوت دادم!

میخوام بگم من همیشه منتظر میمونم. منتظرِ هر تیرماه و منتظرِ هر نشونه ، همیشه به مغزم فشار میارم اسم اون شرکت آب معدنی رو به یاد بیارم ، همیشه وقت رفتن از درب خروجی اضطراری کنار سردخونه میام بیرون ، همیشه وقتی از اون خیابون معلم رد میشم به به اون آپارتمان سفیده و گل ها و گلدون های زرد و قرمز و بنفشش نگاه می کنم. و هنوزم وقتی غیب میشم سر از پنجره های کنار بخش گوارش و روان تنی درمیارم.

شبها قبل از خواب تک تک بخش هایی که توش پا گذاشتمو تو ذهنم مرور میکنم. ارتوپدی ، آزمایشگاه ، گوارش ، روان تنی ، skill lab  ، دفتر پرستاری ، نمازخونه ، بوفه ، کتابخونه ، سالن کنفرانس و هر جای دیگه اش. اونا منو یاد تو میندازن.

باورش سخته ولی شاید یه روز پیدات کردم رفیق : ) خدا رو چه دیدی؟ : )

 

پ.ن 1 : میدونم هیچی از این قصه متوجه نشدید : ) ولی میخوام بدونید که این یه ماجرای عاشقانه نیست : ) گرچه شما منو می شناسید و میدونید من هرگز عاشق نبوده و نیستم و به احتمال خیلی قوی نخواهم بود : )

پ.ن 2 : این روزها بازدید های وبلاگ زیاد شده ، این یعنی آدم های بیشتری اینجا رو میخونن. خب پس چرا انقدر ساکت و چراغ خاموش؟ : )) برام حرف و نظراتونو بگید ! حتی شما جناب! : ))

پ.ن 3 : این ماجرا واقعی ست : ))

|پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶| 17:1|کوثر|

MisS-A